خسته
یه جورایی حوصله خودمم ندارم
یه جورایی شبا خوابم نمیبره
اصلا آخرش میگم یه جورایی خیلی داغونم
راستی شما چه جورایید؟؟؟؟؟؟؟؟
یه جورایی حوصله خودمم ندارم
یه جورایی شبا خوابم نمیبره
اصلا آخرش میگم یه جورایی خیلی داغونم
راستی شما چه جورایید؟؟؟؟؟؟؟؟

از همه بازي ها قايم موشك را بيشتر دوست دارم تا وقتي تحمل حتي يك
لحظه ماندن در اين دنياي عجيب را نداشته باشم خودم را در ناكجا آباد
تنهايي گم كنم و تو بگردي و مرا پيدا كني.
هرچند اين اضطراب بزرگ در رگ هايم جاري مي شود كه اگر تو مرا پيدا
نكني چه؟! اگر براي هميشه گم شدم چه؟! اگر دنبالم نگردي؟!!
نه مگر ممكن است كه من در گوشه ي تنهايي هاي پرآشوبم گم شوم
و تو مرا به حال خود رها كني؟! مگر ممكن است مرا فراموش كني تا براي
هميشه محو شوم؟!
نه! مي دانم كه اين روح خسته و سرگردان را تنها نمي گذاري. مي دانم .
تو خودت قول داده اي . يادم هست!
هميشه وقتي پيدايم مي كني كه ، از ترس گم شدن چشمانم باراني
و نگاهم مات شده است...هميشه وقتي به سراغم مي آيي كه ،
از به موقع رسيدنت تعجب مي كنم! انگار پشت در نشسته بودي
تا درست موقعي كه مي خواهمت به ديدنم بيايي...
هربار كه به ديدنم مي آيي با قالب جديدت كلي ذوق زده ام مي كني...
هيچ وقت نمي توانم پيش بيني كنم دفعه بعد كه ببينمت چه شكلي
هستي؟! ديروز كه کنار سجاده ام ديدمت آنقدر ستاره در چشمانت مي درخشيد كه
هوس چيدنشان را از چشم هايم خواندي و !...
مرا ببخش دست خودم نبود. مي داني كه من شب زده اي بيش نيستم.
خيلي وقت بود كه آن همه ستاره را از نزديك نديده بودم!!
هربار كه به ديدنم مي آيي كلي حرف براي گفتن داري اما هيچ وقت
جز سكوت چيزي نگفته اي!. مگر نمي داني كه فهميدن اين همه
حرف نگفته از آن سكوت عميق از من ساده ي حواس پرت بر نمي آيد؟؟!!
هربار كه به ديدنم مي آيي يك صندوق پر از راز برايم هديه مي آوري و
من همه رازهايي را كه به من بخشيده اي در پستوي خانه ي دلم
مخفي كرده ام ؛ هرچند هنوز معناي خيلي از آن ها را برايم نگفته اي!!...
امروز ظهر شیطان را دیدم
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد
گفتم:به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده میرفتم و میگفتم که :همانا تو خود پدر منی
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود؛
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال در انتظار تو.........
كنار اين قطار رفته ايستاده ام و........
و همچنان به نرده هاي رفته تكيه داده ام............!!!!!!!!!
وارد پـارک که میـ شوی ... همـه مثل بچه های خوب سـاکت نشسته اند و هر کس سرش به کـار خودش گـرم است ....یکـی روزنامه میـ خواند ... یکـی آهنگ گوش میـ کند... یکـی دیگـر لاو میـ ترکاند ... یکـی هم مشغول خوردن است با بغل دستـی اش.. بَه بَه .... چه مملـکت گل و بلبلی ....!!!با اینهمـه فشار اقتصادی ... سیاسـی و اجتماعـی که وجود دارد عجب مردمان با آسایشی داریـم ...ما!!؟؟فقـط کافیست که بلـوتوث گوشی ات را روشن کنـی ... تا با سیلی از نامهای عجیب که نه ... غریب مواجه شوی ...تازه میـ فهمی نخیر به همین سادگـی هم نیست ...در میابی همان بابابزرگ که روبه رویت نشسـته است و سرش را توی روزنامه فـرو برده و چنان گـرم خواندن مطالب خواندی روزنامه است که انگار تمام کلمات را تا نَبلعد ول کن ماجرا نیست .... بدش نمیـآید که به پیشـنهاد ( باشرمانه یا بی شـرمانه اش ) فکـر کنی... و آن یکی که دارد برای دوستش خاطراتش را تعریف میـ کند ميان خـاطره گفتن هی مُفت و مجانی کلـی عکس های رنگارنگ برایت می فرستد ... بدون هیچ چشم داشتـی....فقـط کافیست که کلـمه ی Accept را فشار دهـی تا در کمتر از چنـد دقیقه که نه چنـد ثانیه بفهمـی دوروبرت چـه خبراست ...
به قول دوستـم سریع هم میـ روند سر اصل مطلـب ... حال بماند که هر کس اصل مطلب اش فقط یک چیـز است ...!!!؟؟؟
![]()
دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهمانی گل های باغ می آورد
وگيسوان بلندش را
به بادها می داد
و دست های سپيدش را
به آب می بخشيد
دلم برای كسی تنگ است
كه آن دونرگس جادو را
به عمق آبی دريای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای كسی تنگ است
كه همچو كودك معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
نثار من می كرد
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
درهمه حال
هميشه در همه جا
آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بی من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نيست
كسی ...
دگر كافی ست.مثل كرم در هم مي لولند، و ديدن تو بين اينهمه ويروس .....ببخشيد ...اين همه آدم هر روز
دشوار تر ؟
نمي دانم الان هستي يا نيستي ..؟
سئوالي است سخت! كه گاهاً به ذهنم خطور مي كند ....
هر وقت بين اين آدمها هستم، ناخودآگاه نگاهم در جستجوي توست... تا شايد...شايد به احتمال 1
در 000/000/10 تو را ببينم شايد.....
خيلي كه فرق نكرده اي؟
كرده اي؟
قيافه ات را نمي گويم ...اخلاقت را مي گويم ، همانطور مهربان هستي يا كمي نامهربان شده اي؟
حافظه ات در چه حال است؟ آيا هنوز مرا به ياد مي آورد يا ....؟؟؟!!!
شايد هر لحظه كه مي گذرد، من يك لحظه به ديدن تو نزديك تر مي شوم ....
شايد هم،
هر لحظه كه مي گذرد ، من يك لحظه ديگر هم ، به نديدنت عادت مي كنم .....
گاهي ديگر فرقي نمي كند كه ترا دوباره خواهم ديد يا نه ....اما اينكه هنوز در مني خوب
است ...خيلي خوب ...
و اين بودن....به همه ي آن نبودن ها و ناديدن ها مي ارزد ...
از آشپزخانـه بيرون میآيـم كـه میگويد يكی هم بـرای من بريز. میداند عصبانی میشوم از اينـكـه راهي را كـه رفتـهام برگردم. بـا اكـراه برميگردم. ليوان مـخصوصش را لبريز ميكنم. هـچل دوود هم برای من آدم شده! چای میريزد رو دستم. میسوزد. ليوان را میگذارم گوشـهای. دستم را فوت ميكنم. میگويد آدم نـخواهد كــار كند همين میشود. سوهـان را برمیدارم. لـاك صورتی را میدهد دستم بكشـم روی نـاخنـهـای يكي د ميان شكستـه تـا كوتـاه بلندیش تو چشم نباشد. پوست دستم خشك شده. ميگويد كسي نشناسدت فكر ميكند هرروز دستت توو مواد شوينده است. 2روز كار كردیهـا. بـه سوهـان كشيدنم ادامـه ميدهم. میگويد ابروهـات دارد پر ميشود. لـاك را برميدارم. بـو میكشم. بوی لـاك را دوست دارم. هچل دوست ندارد. ميگذارم سر جـاش. ميگويد بفرمـا آدم دلش ميگیرد نگاه كند بـه اين قيافـهء درب و داغان. زير لب میگويد با آن اخمهـای هيـچ وقت باز نشدنیش. میگويد چرا دیگر شبيـه روز اولی كـه ديدمت دلم نيامد خونت را بـخورم. مـاندگارم كردی، نيستی؟ ميگويم ميـخواهی.. ب روی... ن مـانی... ن بـاشی... همين...حالـا..بگـو... اصلـا...تا...من...این... لـاك.... را.... میزنم ... ب.....
ميگويد چرا بين كلمـات مكث ميكنی؟ لکنت گرفتی؟ میخواهم بگويم. میترسم. جملـهام. كـه. تمـام. شود. قبـول. كنی. بگـذاری. بـروی .نمـانی. نبـاشی... میگويـم... هيـچی نمیگويم! ...لـاك را میگذارم سرجايش.

وقتی نیستی دلم می گیرد.
لذت از من فراری می شود.
به خیابان می روم.
قدم می زنم.
به تیتر روزنامه های دیروز نگاه می کنم.
در نگاه عابرانی که از کنارم می گذرند جا می مانم.
و باز به خانه برمیگردم.
کلید را که به قفل می اندازم.
تکه کاغذی از لای در به زمین می افتد.
که رویش نوشته بود.
آمدم خانه نبودی!!!!!!!

دعوای بدی كردهام. سرم درد میكند. قرص نمیخورم. میخوابم. خواب میبينم مـادرم لباس عروس تنم ميكند.
آنقدر پف دارد كـه توش گم شدهام. دستم را میگيرد بـا خودش میبرد آرايشگاه. ميگويم بگذار لباسم را دربياورم. ميگويد نـه. دير ميشود!
آرايشم تمـام كـه ميشود خودم را تو آينـه ميبينم. وای، عروس شدهام! دامـاد ميآيد. نميشناسمش. خـجـالت ميكشم با اين سرو وضع. انگـار گريـه ميكنم. میگويم نـه. بـه مادرم ملتمسانـه نگاه ميكنم.
نميخواهم. مادر من هيـچوقت انقدر نامـهربـان نبوده. مرد دستم را ميگيرد میكشـاندم طرف خودش. بـزور خودم را از آغوشش بيرون ميكشم. پرت ميشوم گوشـهای از آرايشگـاه كـه ميزهـای فرفـورژه دارد.
نشستـهام سر سفره عقد. دارم ميخندم. مثل ديوانـههـا. قند نيست امـا يكي دارد بالای سرم بـهم ميسابدشان. آرايشم بـا آنچيز كـه تو آينـه ديدم فرق دارد. زشت شده ام. لبـآسم پفپفی نيست. قلـادهای بـه گردن دارم كـه زنـجيـرش توو دستِ اتفـاقـا مـردیست كـه ميخواستم!!
چشمـهام را باز ميكنم. نصف تنم از تـخت آويزان است. خيس عرق شدهام. گردنـم درد ميكند. سرم نـه! خوابم را نـه كامل، برای مادرم تـعريف ميكنم.
ميگويم عروس توو خواب يـعنی آدم ميميرد. هيـچی نميگويد. ميگويم لبـاس عروس را تو تنم كردیهـا. يـعنی... ..................حرفم را میخورم. چای ميريزم و ميروم تو اتـاق. كتـابي برميدارم و... بـعد از مرگم را تـجسم ميكنم.
با تمام جزئيـات. تمام كساني كـه برايم مـهم هستند يا بودند را زير نظـر ميگيرم.
آه! فكر ميكردم مردنم خيلي دردنـاكتر از اين حرفـهـا بـاشد. همـه كـه ميروند مينشينم سر قبرم. خودم برای خودم گريـه ميكنم.

گوسفند هم اگر پـا ميداد ميشديم مينشستيم پشت وانت بدون دغدغه و خـجـالت پشتمـان را ميكرديـم بـه جمـاعت ماشينسوار، اصلا هـم حسـابشـان نميكرديـم.
مـا حـالش را ميبرديم.خواه مقصدمـان جـايي چرب و نرم براي چريدن بـاشد، خواه سلـاخ خانـه. آدمها از پشت وانت چـه درب و داغاننند.
اصلـا همين دختر شـال قـهوهای كـه نشستـه پشت فرمـان و هـمت را گذاشتـه روی سرش؛ فـهميدن دلشوره و غــم توی چشمـهـاش آدم بودن نمیخواهد، خر هم میفـهمد، گوسفند كـه جای خود دارد!
سکه ی دلتُ قلب نیست ......... شک نکن
وگرنه چونان اسکناس رایج در مملکت......... هر روز در دست کسی نبود
ولی چه خوب که گاهی زمان می گذرد.
دروغ هایت کلافه ام می کند
اینکه هر بار بخواهم بسازم تو را ُ حوصله ام را سر می برد
با هر دروغ فرو می ریزی در من و دوباره از نو می سازمت
شاید یکبار که خرابت کردم دیگر مجال دوباره ساختنت را به خود ندهم
و تو تعلق خواهی گرفت به دیگر خرابه های ذهنم
بس کن این همه دروغ را
این قدر خودت را خراب نکن
تو هنوز نمی دانی ُ این که من خرابت کنم یا اینکه خرابت شوم چقدر با هم توفیر می کند.
اگر به فکر کاسه ی ترک خورده صبر من نیستی ُ
حداقل به فکر یک دروغ تازه ی دیگر باش
.jpg)
مهمان ناخوانده از خانه ام بيرون برو...
نمي خواهم بدانم امشب را در كجا سپري خواهي كرد ......
مي دانم فصل سرد آغاز شده ولي بيرون برو....فقط برو.....
.
.
تو را مي رانم ...چون تو آرام آرام در حال صاحب شدن خانه امي !!!!
بيرون برو و تمام توصيفات قاب گرفته ات را از روي رف خانه ام بردار و برو .....
چمدانت كه سنگين ترين است را بردار و برو .....
بليط رفتنت در حال باطل شدن است و اگر باطل شود تا صدور بليط بعدي باز هم بايد چمدانت را سنگين تر از پيش كني !!!!!.......
تو يك شب كه من در خواب بودم رفتي....... ؟؟؟؟
و هراس داشتي كه پشت سرت آب بريزم من ، پس بي خبر گذاشتي و رفتي .....
و نديدي باراني را كه پشت سرت باريدن گرفت و
دودكش خانه ام كه بي دود شد .........
و رد پايت در خوابم جاري ......
خانه به دوش امشب مهمان ناخوانده ي كدام خانه اي ؟؟
و فردا شب
كدام دودكش بي دود خواهد شد ؟؟!!!
یک خدای دیگر....
در اندازه ای کوچکتر ...
آنقدر کوچکتر که .. بتوانم در خانه مان جایش دهم ...
من گیسوان خدایم را می بافم ....
لبانش را می بوسم ...
قلقلکش می دهم ....
سرش داد می کشم ...
و...
و ...
او غیر از خدایی با من نسبت دیگری هم دارد...
او خــــواهرم است...كسي آمده از دیار بــهـ شـت !!!

بعد از سالها...
امروز ..... تو هنوز سر جای خودت هستی....!!
امروز باز هم خورشید طلوع خواهد کرد....
باز هم برگهای چنار کوچه مان با خش خش زیر پاهایم مرا سر ذوق می آورند.....
باز هم می شود از روی تراس از میان ساختمانهای بلند سنگی .. ماه را دید.....!!
اما بی تو.....
بی تو یک غم در تمام این رویدادها جاری است....
حضور دارد....
و باعث آن می شود تا من ....
کمی... فقط کمی از تنهایی ماه را بفهمم....!!!
پیوندت مبارک
قهرمان مسابقات جهانی تکواندو نوجوانان
مدال طلایم را به موزه امام رضا(ع) هدیه می کنم
امیرحسین همایونی تنها نماینده پاس همدان در مسابقات جهانی تکواندو نوجوانان جهان که با حضور نمایندگان 107 کشور در مکزیک برگزار شد، موفق شد مدال طلای این مسابقات را برگردن بیاویزد و مقام قهرمانی را برای اولین بار برای کشورش به ارمغان بیاورد.
این قهرمان جهانی دارای 16 سال سن است واز سال 82 زیر نظر برادر خود حسین همایونی به صورت حرفه ای تکواندو را شروع کرد و از سال 82 مقام هایی از قبیل: سال85 مقام سوم کشوری مدارس، 5سال به صورت متداول عضو لیگ های آینده سازان المپیک نونهالان کشوری، سال88 تورنمت بین المللی کشور مالزی مقام سوم کشور، برای چندمین بار در لیگ های کشوری فنی ترین آینده سازان المپیک شناخته شده، انتخابی سهمیه المپیک مقام اول کشوری و مدال طلای جهان را به تازگی کسب کرده است.
وی در خصوص موفقیتش گفت: در هشتمین دوره مقدماتی مسابقات تکواندو که در کشور مکزیک برگزارشد با شکست دادن رقیب هایی از کشورهای ونزوئلا، مصر، اکراین، کانادا و لهستان توانستم نشان طلا را برای کشورپرافتخارم ایران کسب کنم.
قابل توجه است تمام امید کشور ایران به این تکواندوکار شهرستانی بهار بوده است به دلیل اینکه هم تیمیش محمدخمسه در وزن 5 با قرار گرفتن با یک تکواندوکار اسرائیلی به میدان مبارزه نرفت و امیرحسین زیر فشارهای بسیاری از مربیان بود و بالاخره توانست پس از 16 سال امپراطوری کره را شکست دهد.
همایونی مدال طلای خود را مدیون دعای مردم بهار در نمازجمعه و کمک مربیانی همچون حسین همایونی، پدر و مادر، هادی ساعی، فرنیان، رضا حمزه و احسان قنبری خواند و گفت: خوشحالم از اینکه توانستم پرچم ایران را به همراه الله زیبایش در جهان به اهتزار درآورم.
این قهرمان جهان خاطره ی شیرین خود را کسب مقام جهانی دانست و خاطره تلخ خود را مقام سوم کشوری به میزبانی و داوری کرج بود که حق من توسط داوران کرج ضایع شد.
امیرحسین از امکانات رفاهی تمرینات خود گفت: امکانات رفاهی زیر صفر است ما در بالای استخر سرپوشیده بهار تمرین می کنیم که مساحت آن 12 در 12 است که دارای هوای شرجی و لازم به ذکر است که هیچ گونه وسایل بدنسازی در این مکان یافت نمی شود ولی ورزشکاران جهانی را در خود می پروراند.
سخن آخر؟ امیدوارم که با دعای مردم بتوانم بیشتر تلاش کنم و ملت ایران را همیشه شاد و پیروز نگاه دارم.
هادی ساعی؟ اسطوره ی ایران
حسین همایونی؟ پشتیبان زندگی
احسان قنبری؟ مدیر بالیاقت
تربیت بدنی؟ کمک ورزشی
محمدبهمنی و امیرحسین شالبافیان؟ آینده دار ولی مانده در پشت کوههای داوری.
و در آخر؟ امیدوارم بازهم بتوانم برای کشورم حماسه بیافرینم.
جامعه ما احتیاج به جوان و خدمت جوان
ها دارد
سيدجليل جگرگوشه، يكي از ورزشكاران با اخلاق و در زمينه كشتي يكي از موفق ترين هاست و از همه مهم تر به رشته اش عشق مي ورزد و يار و همدم شاگردانش است.
به مدت يك سال است كه مربي كشتي نونهالان و نوجوانان همدان است
وي به محض ورود به تشك كشتي مقام هايي از قبيل چندين دوره قهرمان و نايب قهرمان نوجوانان،جوانان و بزرگسالان را از آن خود كرده است و يك دوره عضو تيم ملي اعزامي به مسابقات ياشادوغو، نفر سوم جام تفليس گرجستان و مقام هاي ديگري را كسب كرده است.
جگرگوشه در خصوص رشته ورزشي كشتي گفت: كشتي ورزش ملي ماست و از قديم الاايام قداست خاصي داشته كساني كه وارد اين رشته مي شوند بايد مانند تختي و پورياي ولي منشي پهلواني داشته باشند و جوانان و نوجواناني كه قصد وارد شدن به اين رشته شيرين و جذاب را دارند نبايد علاقه و پشتكار را فراموش كنند.
وي كشتي را در دوره هاي متوالي زير نظر مربياني همچون كاظمي روشن، سامعي، يلفاني و مخزني گذرانده است و از آنها به عنوان معلمان اخلاق ياد مي كند.
اين مربي كشتي بهترين خاطره ورزشي خود را كسب مقام سوم تفليس مي داند و هيچ خاطره ي بدي در زمينه كشتي در ذهن خود ندارد و اگر داشته باشد از آنها به عنوان تجربه ياد مي كند.
جليل جگرگوشه برخود وظيفه مي داند كه از مسئولين هيات كشتي و مربيان كشتي تشكر كند و آرزوي موفقيت مي كند براي نوجواناني كه در اين زمينه تلاش مي كنند وليكن گله دارد از مسئوليني كه كم لطفي مي كنند و مقدار بودجه كمي را نسبت به ديگر رشته هاي ورزشي پولساز قرار مي دهند و ادامه مي دهد: از زماني كه كشتي خصوصي شده است افراد علاقمند كمتري در اين رشته ثبت نام مي كنند چون توان مالي علاقمندان كم، و پرداخت شهريه برايشان مشكل است.
سازمان تربيت بدني؟ پشتيبان ورزشي
تختي؟ الگو
كشتي؟ زحمت
قهرماني؟ شيرين
جوكار؟ بهترين
كاظمي روشن؟ اسوه ي اخلاق
سامعي؟ زحمتكش
يلفاني؟ پيشكسوت
مخزني؟ مربي حرفه اي
امكانات كشتي؟ نسبت به علاقمندان
حرف آخر؟ به نقل قول از حضرت امام خميني(ره)
همه موفق و مؤید باشید و ادامه بدهید به کارتان و همان طوری که در ورزش قدم بر می دارید، برای ملتتان هم قدم بردارید شما بازوان قدرتمند این جامعه هستید
جامعه ی ما احتیاج به جوان وخدمت جوانها دارد اسلام امروز احتیاج دارد به جوانهايي که زورمند و قدرتمند هستند و قدرت روحی هم دارند، اینها همه کوشش کنند تا این کشور از شر مفسدین نجات پیدا کند.
باتكواندو زندگي مي كنم

سمانه نوروزي با 17 سال سن به مدت 2 سال است كه تكواندو را به صورت حرفه اي زير نظر مربي خود خانم نويري فلاح شروع كرده است.
وي داراي كمربند قرمز است و در طي اين دو سال با پشتكار و علاقه ي فراوان به اين رشته توانسته چهار مقام اول استاني و يك مقام سوم كشوري را از آن خود كند.
وي در طي اين دوسال تمرينات خود را زير نظر مربياني همچون خانم نويري فلاح، محرابي و تشكري آغاز كرده است.
اين قهرمان كشوري در خصوص علاقه اش به اين رشته ورزشي گفت: زماني كه سني نداشتم برادرم تكواندو كار مي كرد و اين برادرم بود كه توانست روحيه ي ورزشي كه همه جوانان از آن برخوردارند در من زنده كند و به سوي ورزش سوق دهد. ولي از زماني كه هادي ساعي را براي آخرين بار در المپيك ديدم رشته ي تكواندو را انتخاب كردم و با علاقه ي فراوان با تكواندو زندگي مي كنم. و سعي مي كنم در آينده الگويي براي دختران باشم. و توصيه مي كنم كساني كه درصدد انتخاب رشته ورزشي تكواندو هستند بايد روحيه ي مبارزه اي داشته باشند و از شكست ها تجربه كسب كنند.
تا به حال از حركات تكواندو سوء استفاده كرده اي؟ در اوايل بله ولي بعدها ياد گرفتم كه ورزش روحيه و اخلاقي جوانمردانه مي طلبد هركس ورزش مي كند بايد اول گذشت را ياد بگيرد بعد ورزش، من هم تا به حال سعي كرده ام كه روحيه اي اين چنيني داشته باشم .
گلايه؟ بانوان و آقايان از لحاظ ورزشي در يك رده هستند ولي شرايط را حتي از نظر بودجه براي آقايان بيش از پيش فراهم مي كنند. من درخواست مي كنم به ورزش بانوان بيشتر بهاء دهند. تا شاهد شكوفا شدن استعدادهاي نهفته در بانوان باشند.
تشكر؟ ابتدا از استاد و مربي خوبم خانم نويري فلاح و پدر و مادرم تشكر مي كنم.
بهترين دوست ورزشي؟ شقايق الماسي
بهترين خاطره ورزشي؟ مسابقه ورزشي كه در قزوين برگزار شد كه توانستم مقام سوم كشوري را كسب كنم.
بدترين خاطره ورزشي؟ ضربه ي سر بعد از مسابقات كشوري در تمرين توسط يكي از رقيبانم
برنده دعواي سمانه نوروزي با جكي چان؟ سمانه
دوران كودكي سمانه؟ بسيار شلوغ
كارتون ميتي كومان؟ احترام
صفحه ورزش رسانه پارسي؟ صفحه اي كه مي تونه به ارتقاء سطح ورزش به استان همدان كمك زيادي كنه.
ورزش؟ عشق سمانه
تكواندو؟ با تكواندو زندگي مي كنم
قهرمان كشوري؟ آرزوي ورزشي ها
خانم خاوري؟ اسوه ي تكواندو
خانم نويري فلاح؟ دوست داشتني ترين مربي
مشوق؟ برادرم
مادر و پدر؟ همه چيز سمانه
سقف آروزيت؟ رسيدن به المپيك و قهرماني
سخن آخر؟ هميشه در ذهن دارم بيانات امام خميني(ره) در مورد ورزش، كه ورزش كردن نعمت است.
من خودم ورزشکار نیستم اما ورزشکارها را دوست دارم «اُحب الصالحین و لست منهم».
از خدای تبارک و تعالی خواهانم که شما جوان ها را که ذخیره ی این کشور هستید و مایه ی امید ملت و اسلام هستید هرچه بیشتر موفق کند که در همه ی ابعاد انسانی ورزش کنید. یک بعدش این بعدی است که شما متخصص در آن هستید و امید است که بعدهای دیگری هم که انسان دارد و انسانیت دارد در شما رشد کند.
ورزشکارها همیشه اینطور بودند که یک روح سالمی داشتند، از باب اینکه توجه به شهوات و لذات نداشتند، توجه به یک فعالیت جسمی داشتند که عقل سالم در بدن سالم است.
شما اگر دقت کنید در حال جامعه ها و طبقات جامعه می بینید که آن هایی که در عیش و عشرت می گذرانند، حقیقتاً عیش و عشرت نیست؛ بدنها افسرده، روحها پژمرده و کسالت سرتا پای آنها را گرفته است. اگر دو ساعت عشرت می کنند، بیست و دو ساعت در ناراحتی او هستند. آنهایی که اهل خدا هستند، توجه به خدا دارند، ورزش جسمی می کنند و ورزش روحی؛ آنها در تمام مدت، اشخاصی هستند که پژمردگی و افسردگی در آنها نیست، و این یک نعمتی است از خدای تبارک و تعالی، که خداوند نصیب همه بکند، ان شاءالله.